تبلیغات
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•. - مردانگی ...
 
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•.
                                                        
✿سلام دوستان عزیز به وبلاگ ما خوش اومدین نظر هم دلتون خواست بزارین ، دلتون هم نخواست نزارین کی داده کی گرفته والاااااا ✿✿✿ راستی به لینک دوستانمون هم سر بزنین تا رفاقتمون کامل شه ✿
درباره وبلاگ

✿ خدای من بهشتی دارد ✿
✿ نزدیک ، زیبا ، بزرگ ✿
✿ و به گمانم “دوزخی ” دارد ✿
✿ کوچک، بعید و در پی ✿
✿ دلیلی ست که ببخشد ما را ✿
✿ گاهی به بهانه یک دعا . . .
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Online User
چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود .....

وقتى هنوز مریض و بى‌حال بود چندین بار در مورد برگشت سر کارش با او صحبت کردم ولى به جاى اینکه دوباره سر کار آهنگرى برود مى‌گفت که دیگر با این بدنش چنین کارى از او ساخته نیست و تصمیم دارد سراغ کار دیگر برود.

من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمى‌خورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آن‌ها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.

با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این بسته‌هاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.

اى کاش همه انسان‌ها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!

حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بسته‌ها را نفرستادم. یک فروشنده دوره‌گرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!

حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.

در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…







نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




پنجشنبه 16 شهریور 1396 04:33 ق.ظ
Ridiculous story there. What occurred after?
Thanks!
چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:24 ب.ظ
I am genuinely happy to glance at this website posts which contains lots of helpful information,
thanks for providing these kinds of statistics.
شنبه 14 مرداد 1396 09:16 ب.ظ
I'm impressed, I must say. Seldom do I come across a blog that's equally educative
and engaging, and without a doubt, you have hit the nail on the
head. The issue is something too few folks are speaking intelligently about.
I am very happy I came across this in my hunt for something concerning this.
سه شنبه 29 فروردین 1396 08:31 ق.ظ
Pretty! This was an incredibly wonderful article. Many thanks
for providing these details.
شنبه 30 شهریور 1392 01:37 ب.ظ
سلام خوبی؟
کجایی کم پیدایی؟
راستی آدرس وبلاگم رو هم فیلتر و هم مسدود کردن
بیا به این آدرس جدید
www.hiborazjan1.blogfa.com
خوشحال میشم بهم سر بزنی
white 21
سلام ....
تو ترکم واسه همین خیلی نمیام ...
چشم سر میزنم بهت ...
مبارک باشه وب جدید ...
بای فعلا ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 02:02 ق.ظ
لرها در یک سرقت مسلحانه
آبسردکن بانک کشاورزی را
بجای گاو صندوق دزدیدند
white 21 اگه مقدوره برات به قومیت ها توهین نکن باشه ...
وقتی میخواستی جوکی چیزی بگی بگو مثلا اون یارو ...
بازم ممنونتم امیر ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 02:02 ق.ظ
از مهمترین مزیتهای زندگی در کانون گرم خانواده نسبت به زندگی مجردی
تقسیم پشه ها بین اعضای خانوادست


white 21 زدی تو هدف دیگه داره گرم میشه هوا ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:58 ق.ظ
پشت چراغ قرمز یه گدایی اومده کنار ماشین …
میگم برو اونور پول ندارم!
میگه ….. نمیگفتی هم از قیافت معلوم بود!

white 21 نامرد قالیمون داره تموم میشه اینقدر گاز زدم ...
ایول اینم باحال بود ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:58 ق.ظ
به یکی میگن یه جمله ی فلسفی بگو میگه:
احمق ترین افراد كسانی هستند كه به همه چیز صد درصد اطمینان كامل داشته باشند.
میگن: مطمئنی؟
میگه: صد در صد!

white 21 بیچاره گاف در حد تیم ملی داده ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:55 ق.ظ
یه سوال : اگه ما الان تو مریخ زندگی میکردیم ، به جای نخوری زمین باید میگفتیم نخوری مریخ ؟؟؟
white 21هههههههههه ههههههه
چیکار کنم از دستت امیر ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:53 ق.ظ
لقمان را گفتند ادب از که آموختی ؟
گفت: دهنمو سرویس کردین از بس پرسیدین!

بخند دیگه :)
white 21 بخاطر امیر هم باشه میخندم
هههههههه هههههه ههههه
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:52 ق.ظ
نگاهم کرد ، پنداشتم دوستم دارد ، نگاهم کرد در نگاهش هزاران عشق خواندم
نگاهم کرد ، دل به او بستم ، باز نگاهم کرد و …
تازه فهمیدم یارو خله ! فقط نگاه میکنه !

white 21امیر دستت درد نکنه شیطون بگیر بخواب این وقت شب بیداری ...
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:51 ق.ظ
به غضنفر میگن : برو خبر مرگ حسن آقا رو به بستگانش بده ،ولی یک دفعه نگو که هول کنن !
میره دره خونه حسن آقا زنگ میزنه میگه : منزل مرحوم حسن آقا !

white 21ایول به قول هستی آورین آورین
یکشنبه 25 فروردین 1392 01:51 ق.ظ
عالی بود
white 21مرسی امیر ...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر