تبلیغات
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•. - مادر شرم دارم از نگاه به دستانت ...
 
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•.
                                                        
✿سلام دوستان عزیز به وبلاگ ما خوش اومدین نظر هم دلتون خواست بزارین ، دلتون هم نخواست نزارین کی داده کی گرفته والاااااا ✿✿✿ راستی به لینک دوستانمون هم سر بزنین تا رفاقتمون کامل شه ✿
درباره وبلاگ

✿ خدای من بهشتی دارد ✿
✿ نزدیک ، زیبا ، بزرگ ✿
✿ و به گمانم “دوزخی ” دارد ✿
✿ کوچک، بعید و در پی ✿
✿ دلیلی ست که ببخشد ما را ✿
✿ گاهی به بهانه یک دعا . . .
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Online User
چهارشنبه 28 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21




شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت

پیرزن با خودش فکر میکرد چی می شد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن ننه ! برو دنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت

چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان … مادر جان ! پیرزن ایستاد، برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز ، پرتغال و سیب

پیرزن گفت : دستت درد نکنه ننه … من مستحق نیستم !

زن گفتاما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! بخاطر خدا بگیر !

زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد


پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش ،  دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : الهی خیر بیبینی ...







نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 18 شهریور 1396 06:54 ب.ظ
You can certainly see your skills within the work you write.
The world hopes for more passionate writers such as you who aren't afraid to mention how they believe.
All the time follow your heart.
چهارشنبه 18 مرداد 1396 09:42 ق.ظ
It is perfect time to make some plans for the future and it's time to be happy.
I have read this post and if I could I desire to suggest you
some interesting things or suggestions. Maybe you can write next articles referring to this article.
I desire to read even more things about it!
شنبه 14 مرداد 1396 08:40 ب.ظ
You can certainly see your expertise in the work you write.
The arena hopes for more passionate writers like you who aren't afraid to say how they believe.
Always follow your heart.
پنجشنبه 29 تیر 1396 10:17 ب.ظ
If some one needs to be updated with hottest technologies after that he must be pay a
quick visit this web page and be up to date every day.
جمعه 25 فروردین 1396 08:18 ق.ظ
I like the valuable information you provide
on your articles. I will bookmark your weblog and
check again right here frequently. I am relatively certain I will be informed a lot of new stuff right here!

Best of luck for the following!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر