تبلیغات
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•. - داستان نوه ی خوب من ...
 
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•.
                                                        
✿سلام دوستان عزیز به وبلاگ ما خوش اومدین نظر هم دلتون خواست بزارین ، دلتون هم نخواست نزارین کی داده کی گرفته والاااااا ✿✿✿ راستی به لینک دوستانمون هم سر بزنین تا رفاقتمون کامل شه ✿
درباره وبلاگ

✿ خدای من بهشتی دارد ✿
✿ نزدیک ، زیبا ، بزرگ ✿
✿ و به گمانم “دوزخی ” دارد ✿
✿ کوچک، بعید و در پی ✿
✿ دلیلی ست که ببخشد ما را ✿
✿ گاهی به بهانه یک دعا . . .
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Online User
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : white 21




حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد . هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد . پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه ، اما اینطور نشد ......


خیلی آروم نشست صندلی جلوی ماشین ، مثل آدم بزرگها بابا بزرگ هم مات و مبهوت نشسته بود صندلی عقب و غرق در خیالات خودش بود ، وهر چند حالش خوب نبود از بی احساسی حامد کوپولو تعجب زده بود ولی به روی خودش نمی آورد . به اولین خیابان که رسیدند حامد رو به باباش کرد وپرسید : بابا اسم این خیابون چیه ؟ باباش جوابش رو داد . اما حامد ول کن نبود ، اسم تمام خیابونها رو دقیق دقیق میپرسد بلاخره حوصله باباش سر اومد با ناراحتی پرسید: بچه جون اسم این خیابونها رو میخوای چیکار کنی؟ به چه دردت میخوره ؟

حامد با صدای معصومانه اش گفت : بابایی میخوام اسم خیابونها رو خوب خوب یاد بگیرم تا وقتی تو هم مثل بابابزرگ پیر شدی ببرمت اونجا تنها زندگی کنی . دنیا رو سرش خراب شد نگاهی از آیینه به پدر پیرش کرد ، خودش رو اون پشت دید . از همون جا بسرعت دور زد . و برگشت بطرف خونشون حامد کوچولو اون جلو یواشکی داشت می خندید. برگشت و دستای داغ و تب دار بابابزرگش رو تو دستای کوچیکش محکم فشار داد ، اشک از چشمهای پیرمرد سرازیر بود ...










نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 1 مهر 1396 08:12 ب.ظ
Do you mind if I quote a few of your articles as long as I provide
credit and sources back to your webpage? My blog is in the very same area of interest
as yours and my users would definitely benefit from a lot of the
information you provide here. Please let me know if this okay with you.

Many thanks!
چهارشنبه 31 خرداد 1396 05:03 ب.ظ
Loving the info on this web site, you have done outstanding job on the blog posts.
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 02:23 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about this,
like you wrote the book in it or something. I think that you can do with some pics to drive the message home a little bit, but instead of that, this is excellent blog.
A fantastic read. I'll definitely be back.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 09:21 ب.ظ
It's really very complex in this active life
to listen news on TV, so I just use internet for that reason, and get the
latest news.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر