تبلیغات
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•. - داستان علی گندابی ...
 
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•.
                                                        
✿سلام دوستان عزیز به وبلاگ ما خوش اومدین نظر هم دلتون خواست بزارین ، دلتون هم نخواست نزارین کی داده کی گرفته والاااااا ✿✿✿ راستی به لینک دوستانمون هم سر بزنین تا رفاقتمون کامل شه ✿
درباره وبلاگ

✿ خدای من بهشتی دارد ✿
✿ نزدیک ، زیبا ، بزرگ ✿
✿ و به گمانم “دوزخی ” دارد ✿
✿ کوچک، بعید و در پی ✿
✿ دلیلی ست که ببخشد ما را ✿
✿ گاهی به بهانه یک دعا . . .
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Online User
چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


مترجم تفسیر المیزان سید محمد باقر موسوی همدانی نقل میکند :

علی نامیه تو همدان در محله ای که الان کنار مصلی فعلی همدانه به نام گند آب زندگی میکرده اسمش علیه چون تو این محله زندگی می کنه بهش میگن علی گندابی ، علی گندابی قیافه بسیار زیبا خوشکلی داشته ،چشمان زاغ ،موهای بور ، یه کلاه پشمی سرش میگذاشته که به این زیباییش می افزوده ، اما  لات بوده ولی یه جو معرفت و مرامم ته دلش بوده .... 

جلو قهوه خونه نسشته داره قلیون میکشه یه وقت دید یه خانمی که تازه شوهر کرده  وایستاده داره به این علی نگاه میکنه ، علی هم تیپی زده ،خوشکله دیگه ،علی گندابی بلند شد موهاشو ژولیده  پولیده کرد کلاه رو پرت کرد گفت علی خجالت نمیکشی یه جوری خودتو درست کردی که ناموس مردم داره به تو نگاه میکنه ...

گذشت ....

آشیخ حسن نامیه روضه خونه تو همدان، میگه رفتم یکی از دهاتهای همدان که دهات خوبیه و خیلی هم شهید داره روضه بخونم اومدم که برگردم دیر وقت بود  درهای دروازه  رو بسته بودند ، گفتم خدایا بخوام بمونم که حیوونای درنده اینجان ، بخوام برگردم دهات فردا صبح باید مسجد جامع سخنرانی کنم اومدم در بزنم دیدم ، علی گندابی قمه به دست عرق خورده عربده کشان با رفقاش پشت در وایستادن ،نه میشه برگشت نه میشه وایستاد نه میتونم برم تو ، دل و زدم به دریا و گفتم خدایا توکل بر تو در زدم علی گندابی در وباز کرد عربده میکشه  قمه به دستش تا منو نگاه کرد گوشه عبا منو گرفت منو کشوند برد تو ، گفت : آشیخ حسن این موقع شب اینجا چه غلطی می کنی ؟ !!

گفتم  راستش علی جان رفته بودم یکی از روستاهای اطراف روضه بخونم  ، گفت : شمام  نوبرشو اوردین سال به دوازده ماه روضه ، روضه ، روضه چی خبره ، گفتم علی فرق میکنه آخه ، گفت : چطور؟ ، گفتم : امشب شب اول محرم ابا عبدا.. الحسینه ، علی گندابی عرق خورده مست لایعقل  قمه به دست  تا بهش گفتم  امشب شب اول محرمه اینقدر با سر تو این دروازه زد گفت : علی خجالت نکشیدی محرم اومده تو عرق خوردی ای بی حیا ، همه وقت گناه تو محرمم گناه ،همه وقت گناه تو ماه رمضون هم گناه ، هی سرش و میزنه به این در یه خورده آروم شد ، قمه رو به دستش گرفت  گفت شیخ بخدا تیکه تیکه ات میکنم همین الان باید بشینی اینجا برا من روضه بخونی ، گفتم : علی پدرت خوب مادرت خوب ، روضه منبر میخواد ، چایی میخواد ، بساط میخواد همینجوری که نمیشه ، گفت این حرفا نیست تیکه تیکه ات میکنم هربلایی هم میخواد سرم بیاد ، بیاد ، باید بشینی الان برا من روضه بخونی ، منبر میخوای باشه چهار دست وپا افتاد رو زمین گفت خودم میشم منبرت بشین رو شونه ی من شروع کن روضه بخون ، افتاد رو زمین وما هم نشستیم رو کمرش شروع کردیم ،  بسم ا.. الرحمن الرحیم  الحمدلله ، دوباره بلند شد گفت شیخ ببین تجهیزاتت رو بزار زمین تیکه تیکه ات میکنما منو معطل نکن صاف منو ببر در خونه قمر منیر بنی هاشم ابوالفضل العباس ، بگو علی اومده ، نشستم رو کمرش شروع کردم بدون مقدمه ، ای اهل حرم میر و علمدار نیامد ، سقای حسین سید و سالار نیامد...

یه وقت دیدم دارم بالا پایین میرم ، نگاه کردم دیدم علی گندابی عرق خورده ی مست  داره به پهنای صورت اشک میریزه و گریه میکنه ، روضم که تموم شد بلند شد دست منو گرفت گفت شیخ ممنونتم برام روضه خوندی میشه یه کار دیگه برام بکنی من خجالت میکشم ، گفتم بگو ، گفت میشه رو تو بکنی سمت نجف امیر المومنین به آقا بگی آقا علی قول میده دیگه لب به عرق نزنه ،قول میدم  بعد خداحافظی کردیم اون رفت خونه و ما هم رفتیم خونه فردا صبح رفتیم مسجد جامع نمازو که خوندیم رو منبر رفتم گفتم مردم مژده بدم علی گندابی توبه کرده ، کسی قبول نمیکرد که ، روضه که تموم شد با جمعیت رفتیم در خونه علی گندابی در زدیم  زنش در رو باز کرد ، گفتیم علی رو کار داریم  گفت علی اومد نصف شب ساکشو برداشت و رفت گفت زن یا میرم آدم میشم برمیگردم یا دیگه بر نمیگردم  ، کجا رفت ؟به من گفت جایی جز کربلا ندارم میرم کربلا.

مدتی علی گندابی اومد کربلا ، مقیم کربلا شد ، خوب که زنگار از دلش زدوده شد بلند شد اومد نجف ، میرزای شیرازی تو نجف داره نماز میخونه علی گندابی صف عقب بود ، بعد کم کم اومد جلو اومد جلو تا ملازم میرزا شد ، کنار میرزا ، هروقت میرزا وارد حرم میشد می دید علی نیست صبر میکرد تا علی بیاد ، یه روز دارن نماز میخونن خبر دادن میرزا فلان عالم تو نجف از دنیا رفته گفت باشه قبری زیر پای زائرین امیرالمومنین بکنین بین دو نماز هم بیارین من نمازشو میخونم بعد از نماز هم دفنش میکنیم نماز اول رو که خوندن گفتن میرزا قبر آماده شده ولی اون عالم دوباره زنده شده قلبش شروع کرده به کار کردن میرزا گفت رو قبرو نپوشونین یه حکمتی تو این قصه هست باید باشه ، نماز دوم و که خوندن گفتن میرزا ، علی گندابی سر از سجده بلند نمیکنه اومدن تکونش دادن علی ، علی، دیدن علی افتاده مرده از دنیا رفته بعد میرزا لبخند زد گفت میدونین علی تو سجده ی آخر نمازش چی گفت : امیرالمومنین رو واسطه قرارداد خدارو قسم داد به آبروی علی (ع) گفت : خدایا زیر پای زائرین امیرالمومنین یه قبر خالیه من برم اونجا

میبینین گریه بر ابوالفضل آدم و به کجا میکشونه...........







نوع مطلب : داستان افراد توبه کننده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




شنبه 30 اردیبهشت 1396 09:51 ب.ظ
My spouse and I stumbled over here from a different web page and thought I might check things out.
I like what I see so i am just following you. Look forward to
finding out about your web page again.
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:45 ق.ظ
First of all I would like to say excellent blog! I had
a quick question in which I'd like to ask if
you do not mind. I was curious to find out how you center yourself and clear
your mind before writing. I have had a difficult time clearing my thoughts
in getting my thoughts out there. I truly do enjoy writing
however it just seems like the first 10 to 15 minutes tend
to be wasted just trying to figure out how to begin. Any suggestions
or hints? Kudos!
دوشنبه 28 فروردین 1396 04:58 ب.ظ
bookmarked!!, I really like your website!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر