تبلیغات
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•. - مطالب داستان های کوتاه
 
•❤•.¸ ماازاوناشیم که رفاقت و رفتیم تا ته ¸.•❤•.
                                                        
✿سلام دوستان عزیز به وبلاگ ما خوش اومدین نظر هم دلتون خواست بزارین ، دلتون هم نخواست نزارین کی داده کی گرفته والاااااا ✿✿✿ راستی به لینک دوستانمون هم سر بزنین تا رفاقتمون کامل شه ✿
درباره وبلاگ

✿ خدای من بهشتی دارد ✿
✿ نزدیک ، زیبا ، بزرگ ✿
✿ و به گمانم “دوزخی ” دارد ✿
✿ کوچک، بعید و در پی ✿
✿ دلیلی ست که ببخشد ما را ✿
✿ گاهی به بهانه یک دعا . . .
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


Online User
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : white 21



امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...

پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...



بقیه داستان در ادامه مطلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 :: نویسنده : white 21




حامد با اصرار سوار ماشین پدرش شد . هر کاری کردند از ماشین پیاده بشه نشد که نشد . پدر و مادرش فکر میکردند اگه بفهمه بابا بزرگ رو میخوان ببرن خونه سالمندان و اون دیگه نمی تونه پدر بزرگش رو ببینه قیامت به پا میکنه ، اما اینطور نشد ......




بقیه داستان در ادامه مطلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 28 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21




شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه می خریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت

پیرزن با خودش فکر میکرد چی می شد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ... دیگه سردش نبود ! پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه؛ تا دستش رو برد داخل جعبه، شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن ننه ! برو دنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد … خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت



بقیه داستان در ادامه مطلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


الهم صلی علی محمد و ال محمد

در میان بنى اسراییل، شخصى كشته شد كه قاتل او معلوم نبود، خداوند وحى فرستاد كه گاوى را با صفات مخصوصى كشته، یكى از اعضاى او را بر بدن مقتول بزنند تا او خبر از قاتل خود دهد. آن گاو نزد جوانى از بنى اسراییل بود كه خداوند به این جوان عنایت كرد و صلوات را به او تعلیم داده بود.آن جوان در خواب دید كه به او امر شد كه گاوش را نفروشد، مگر به امر مادرش . آن جوان از خواب برخاست، بنى اسراییل نزد او آمدند تا گاو را از او بخرند، مادر جوان گفت: باید پوست این گاو را پر از طلا كنید تا آن را به شما بفروشیم . آنها راضى شده، گاو را خریدند، سپس او را كشته و یكى از عضوهاى بدنش را بر پیكره مرده زدند. آن مرده زنده شد و خبر داد كه قاتل او پسر عمویش است  .....




بقیه در ادامه مظلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


روزی عزرائیل از خدا پرسید:ای خدا چرا قبض روح كردن رو به من  وا گذار كردی؟این شغل باعث شده همه از من بترسند . ندا  آمد كه ای عزرائیل تا حالا شده كسی را قبض روح كنی و ناراحت بشی؟عزرائیل گفت : آری

خداوند گفت : كجا؟  ، گفت :اون وقتی كه یك زن و یك مرد و یك بچه كوچولو توی قایق وسط دریا داشتن می رفتن و شما دستور دادید كه آن زن و مرد را قبض روح كنم.وقتی آن زن ومرد را قبض روح كردم بچه شروع به گریه كردن كرد در این موقع من ناراحت شدم.

بعد خداوند پرسید : آیا تا به حال كسی را قبض روح كردی كه از او بترسی؟عزرائیل جواب داد : آری ، گفت : چه كسی؟عزرائیل جواب داد : زمانی كه رفتم نمرود را قبض روح كنم از شدت گناه و معصیت او پشتم لرزید.


خداوند فرمود : نمرود همان پسر كوچولوی داخل قایق بود .





نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


این داستان کاملا واقعیه...

مسافرکش بدون مسافر داشته می رفته، کنار خیابون یه مسافر مرد با قیافه ی مذهبی می بینه کنار می زنه سوارش می کنه. مسافر روی صندلی جلو می نشینه. یه دقیقه بعد مسافر از راننده تاکسی می پرسه: آقا منو می شناسی؟ راننده می گه: نه...

راننده واسه یه مسافر خانم که دست تکون می داده نگه می داره و خانمه عقب می نشینه. مسافر مرد دوباره از راننده می پرسه: منو می شناسی؟ راننده می گه: نه. شما؟ مسافر مرد می گه: من عزرائیلم. راننده می گه: برو بابا! اُسکول گیر آوردی؟ یهو خانمه از عقب به راننده می گه : ببخشید آقا شما دارین با کی حرف می زنین؟ راننده تا اینو می شنوه ترمز می زنه و از  ترس  فرار می کنه...
...
...
...
...
...
...
...
بعد زنه و مرده با هم ماشین رو می دزدند!




نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد اوفرستادند..
مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید.
نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟



بقیه در ادامه مظلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !

گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !!!




نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21

«ملا فتح‏اللَّه کاشانى» در تفسیر منهج الصادقین، و «آیت اللَّه کلباسى» در

کتاب انیس اللیل نقل کرده ‏اند:

در زمان «مالک دینار» جوانى از زمره اهل معصیت و طغیان از دنیا رفت.

مردم به خاطر آلودگى او جنازه‏اش را تجهیز نکردند، بلکه در مکان پستى و

محلّ پر از زباله‏اى انداختند و رفتند .....




بقیه در ادامه مظلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




چهارشنبه 7 فروردین 1392 :: نویسنده : white 21


حکیمی جعبه‌اى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.

زن خانه وقتى بسته‌هاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:

شوهر من آهنگرى بود که از روى بى‌عقلى دست راست و نصف صورتش را در یک حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود .....



بقیه در ادامه مظلب ...


نوع مطلب : داستان های کوتاه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :






( کل صفحات : 2 )    1   2